شعر زنبور عسل و پیامبر (ص(
یک روز که پیغمبــــر در گـرمی تابـستــان - همــراه علی می رفت در سـایــه نخلستــان
دیدنــد کـه زنبـــوری از لانه خود زد پـر ---- آهستــه فــرود آمــد بر دامن پیغمبـــــر
بوســــیـد عبایــــش را دور قـدمــــش پــر زد -- بـر خاک کـف پایـش صـد بوسـه دیگــــر زد
پیغمبـــــر از او پرسید آهســــته بگـو جانم----- طعم عسلت از چیست هـر چند که میدانم
زنبـــور جوابش داد چون نـام تـو می گـویـم -- گل می کنـد از نامت صـد غنـچه به کنـدویـم
تـا نـام تـو را هـر شب چون گل به بـغـل دارم -- هـر صبـح که برخیــزم درسینــه عسل دارم
از قنـد و شکـــر بهتــر خوشـتر ز نبـات است این - طعم عسل از من نیست طعم صلوات است این